ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
۱۳٩٠/٤/٢٦
من هم تصورش می‌کنم. خودخواهانه!

این‌جا بدون من...

 

پ.ن: بابت این نود دقیقه‌ی حیرت‌انگیز، عجیب مدیون‌تان‌م آقای توکلی عزیز... 

۱۳۸٩/۱۱/٤
ناتوانی

خیلی چیزها، خیلی چیزها دیگر از توان‌م خارج است...

عجیب باید سرریز شده باشم در این یک سال و نیم، دو سال... همین اشک‌های بی‌دلیل و گاه و بی‌گاهِ دمِ مشک، که کنترل‌شان هیچ ازم برنمی‌آید، برای حس کردن این -انگار که به چشم دیدن‌ش- کافی‌ست.

۱۳۸٩/۱۱/٢
از حسادت و دیگر اهریمنان

یادم نمی‌آید هیچ‌وقت آدم حسودی بوده باشم. حالا ولی باید اضافه کنم که آن "هیچ‌وقت" مربوط به قبل‌ترهاست... که حالا حسادت شده حس غالب انگار، طوری‌که خودم هم باورم نشود. قبل‌ترها حسادت برای‌م معنا نداشت، شده بود بگویم یا فکر کنم که "خوش به حال فلانی بابت فلان چیز"، ولی آن "خوش به حال‌ش" دقیقن همان معنا را می‌داد در آن جمله و خوش‌حالی من برای آدم مربوطه به خاطر خوش‌بخت بودن‌ش، خوش‌بخت‌تر بودن‌ش، اتفاقن حال‌م را خوش می‌کرد، امیدوارم می‌کرد که پس می‌شود، که شده...

حالا ولی، این روزها  به کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین مسائل و داشته‌ها و بوده‌های این و آن حسادت می‌کنم و غصه‌ام می‌گیرد، خیلی ساده با دیدن‌شان بغض می‌کنم و فکر می‌کنم این هم نشد... همه‌چیز، همه چیز یاد دست‌های خالی خودم می‌اندازدم، یاد نداشته‌های‌م، نبوده‌های‌م، ناتوانی‌های‌م... انگار که با دیدن هر کدام‌شان نگاه کنی ببینی که وای! چه‌طور هر چه داشته‌ای را هم جایی، لحظه‌ای (دقیقن انگار در لحظه‌ای، طوری که نفهمیده‌ای) از دست‌داده‌ای، گم کرده‌ای... که هی چشم بگردانی، نگاه کنی و ببینی هر چه هست، هر چه که هست، تا چشم کار می‌کند، جای خالی‌ست، جای خالی... که آرزو و رویا که هیچ، شکل کوچک‌ترشان که لابد می‌شود خواسته‌های جزئی هم، همه‌اش شده حسرت... همه‌اش شده زخم، درد...

هنوز ورِ احمقِ خوش‌بینِ الکی دل‌خوش‌م، جایی برای خودش تکرار می‌کند "تمام می‌شود، می‌گذرد، تمام می‌شود این روزها...". خودِ بی‌شعورش کمی بعد، وقتی باز دیدن این همه خالی دور و بر، این همه تاریکی، به وحشت می‌اندازدش، فکر می‌کند "قبل‌ش، قبل‌ش ولی من تمام نشده‌ام؟ ته نکشیده‌ام...؟"

۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تمام این هزار و یک شب

آخ اگر می‌توانستم قصه بگویم...

همه‌ی این روزها فکر کرده‌ام که اگر قصه گفتن بلد بودم...

۱۳۸٩/٩/۱٤
 

از این لحظه‌های تب‌دار که نمی‌شود نوشت، از این روزهای ترس، سرگیجه‌های دائم، اشک‌های آرامِ مدام... یک روز ولی می‌نویسم از این همه نفهمیدن، این همه گیج خوردن، شک داشتن... از این تصمیم‌های ناگهانی که چند روزی بیش‌تر دوام ندارند، این حس‌های شدید و غلیظ که چند لحظه‌ای بیش‌تر نمی‌پایند... یادم می‌ماند، تا یک روز بنویسم لابد... این را بده‌کارم به خودم، بده‌کارم به‌ش این حداقل نوشتن و خلاص شدن را...

بده‌کارم لابد به این دوام آوردن، این سخت‌جانی، با این همه خستگی، این همه یاس... تا باور کند که می‌گذرد، که دور می‌شود آن‌قدر، که یک روز بشود نوشت و گفت ازشان... این منی که تنها خودش را دارد که دائم برای‌ش تکرار کند: "ببین، گور بابای همه‌شان، خودم در می‌برم‌ت از تمام این‌ها! می‌بینیم..."

۱۳۸٩/۸/۱۳
 

حس عجیبی است وقتی یک‌هو می‌بینی "تو"، تبدیل شده به "او"، آن‌قدر آرام آرام، که انگار بی‌اندازه ناگهانی، که نفهمی کی، چه‌طور...

دی‌شب باز -این بار برای کس دیگری- داشتم می‌گفتم، یک روز برمی‌گردی نگاه می‌کنی، می‌بینی چه همه دیگر دوست‌ش نداری... این یکی خوب نیست، عجیب است ولی حس خوبی نیست... و من همین روزها می‌نشینم برای تو عزیزترین رفیق ممکن می‌نویسم چندین سال را، می‌نشینم خودم را می‌نویسم، و او را، اگر شد! تا آن‌جایی که یادم بیاید می‌نویسم که باورم شود، که ببینم چه‌قدر دور شده... که من اگر روزی داستان هم بنویسم، شک ندارم دلیل‌ش همین است.

این‌که "تو" بشود "او"، نه این‌که فقط توی یادداشت‌های‌ت، جمله‌های‌ت -شفاهی و کتبی-، دوم شخص مفرد بشود سوم شخص، بحث عدد و رقم نیست که! "تو" یعنی وسوسه‌ی گفتن، حرف زدن، وسوسه‌ی مخاطب بودن کسی! بخواند یا نه... بشنود، بداند، بفهمد، به گوش‌ش برسد یا نه... ربطی به آن وسوسه ندارد! وسوسه‌هه هست، باقی‌ش لابد بحث توانایی است و جسارت. "او" یعنی وسوسه‌ای در کار نیست دیگر، گیرم حسرت حرف‌های نگفته‌ای برای "تو" مخاطب ناشنیده، همین‌طوربماند با آدم... حسرت را کاری نمی‌شود کرد، جز این‌که بار بعد هرچه نیرو داری سر این هدر دهی که تا جایی که می‌شود حسرتی نماند، تا جایی که می‌توانی، که رویاهای کوچک برآورده‌شده‌ات این بار بیش از حسرت‌های بار قبل باشد...

۱۳۸٩/۳/٤
 

ایستاده بودیم به خداحافظی. فکر کردم باید چیزی بگویم برای دل‌داری -کاری که هیچ بلدش نیستم-، چند جمله گفتم و تو آرام صورت‌م را نوازش کردی که: "درست می‌شه..."، چند لحظه‌ی کوتاه بود و من دیدم آرام کردن آدم‌ها را که هیچ وقت از پس‌ش برنیامده‌ام، تو چه خوب می‌دانی...
فکر که می‌کنم می‌بینم، برای منِ همیشه پادرهوای معلق میان زمین و آسمان، که آن‌قدرها آرام نیست، همین چیزها انگار، تا این‌جا یک جور نقطه اتکا بوده... همین‌ که عزیزترین‌ها یک جاهایی برگشته‌اند زل زده‌اند توی چشما‌ن‌ش و آرام اطمینان داده‌اند که درست می‌شود، به‌تر می‌شود همه چیز... و من روشن‌تر از هر تصویری همین‌ها یادم مانده، کلمه‌ها با اوج و فرود و لحن‌شان، دقیقِ دقیق... یادم مانده و هربار بعد ناآرامی‌ها، بغض‌ها، گریه‌ها، به در و دیورا زدن‌ها و ناامید شدن‌ها، بعد بریدن‌ها حتی، وقتی کمی آرام‌تر شده‌ام، یکی توی گوش‌م تکرار کرده: "درست می‌شود"... و دوام آورده‌ام، تاب آورده‌ام بعدش... ایستاده‌ام نگاه کرده‌ام که همه‌چیز خراب‌تر می‌شود و هیچ از دست‌م برنمی‌آید و باز با خوش‌خیالی یادم آمده که نه، قرار است یک روز همه‌ی این‌ها درست شود، به‌تر شود...
این از آن چیزهایی است که ترجیح می‌دهم در موردش مطلقن اعتماد کنم به عزیزان‌م و فکر کنم چیزی بیش‌تر از من می‌دانند... نیاز دارم به این‌که این‌طور ساده‌لوحانه دل‌خوش کنم و متصل بمانم به چیزهایی... می‌خواهم بدانید منی که کم‌تر این‌طور اطمینان دادن‌ها را بلدم، این لحظه‌ها باورتان کرده‌ام... می‌دانید؟

پ.ن: از گودر... دل‌م می‌خواست این‌جا هم بماند و گم نشود لابه‌لای نوت‌های گودر...

۱۳۸٩/٢/۱٠
 

رفتم و یک دفتر خریدم... فکر کردم اگر آن‌طور دست‌م را خسته کنم، فعلن تاثیر بیش‌تری خواهد داشت... مفیدتر خواهد بود برای‌م!

۱۳۸۸/۱٢/۱٠
 

با تمام این شاد بودن‌های این‌روزهای‌م... راستش را بگویم؟ من از این خودم که دیگر یاد گرفته تنها باشد، یاد گرفته چه‌طور تنهایی خوش بگذراند، تنهایی غصه بخورد، تنهایی زندگی کند، می‌ترسم!

من از این آدمی که می‌تواند و می‌خواهد تمام خیابان‌های این شهر را  قدم بزند، بدون این‌که نیاز باشد قدم‌های‌ش را، سرعت‌ش را با آدم کناری هم‌آهنگ کند که بتواند شانه‌به‌شانه‌اش راه برود، می‌ترسم؛ از این ادمی که ترجیح می‌دهد تنها و در سکوت خیابان‌هایی را که با کسان دیگری کشف کرده، شناخته، زیر پا بگذارد و دوروبرش را نگاه کند، به غریبه‌ها لب‌خند بزند و کسی کنارش نباشد که بشنودش، که هرچند وقت یک‌بار نگاه‌ش کند که ببیند حال‌ش چه‌طور است، نگاه‌ش کند چون فقط دوست دارد نگاه‌ش کند حتی.

این آدمی که می‌تواند حتی تنهایی همان‌طور که قدم می‌زند، خودش برای خودش سیب‌زمینی بخرد و سیب‌زمینی‌ها به همان خوش‌مزگی قبل باشند به‌ نظرش، به وحشت می‌اندازدم.

از این آدمی که وقتی دل‌گیر شد و بیش‌تر از آن، وقتی باز نشست روبه‌روی کسی و خیره شد به دهان‌ش، به چشم‌های‌ش، شنید و حس ویرانی کرد، مدتی بعد آن‌که همان‌طور خیره و هاج‌وواج زل زد به چشم‌های آدم روبه‌رو، بتواند شانه بالا بیندازد که "گور بابای‌ش" و بعد نگاه‌ش را بگیرد از او که "تمام" و روی‌ش را برگرداند و بی‌هیچ حرفی، بی‌هیچ دعوا و گلایه‌ای، پشت به او کند و ساکت بنشیند، می‌ترسم. و ترس‌ناک‌تر این‌که زمان میان آن بهت و خیرگی و سکوت، مدام کوتاه‌تر می‌شود برای‌ش... از این آدمی که این‌قدر آسان می‌تواند "نباشد"، می‌ترسم.

از این آدمی که با جمع، با گروه این‌قدر به‌ش خوش می‌گذرد ولی می‌تواند راحت ازشان جدا شود و برود برای خودش، که برای لذت و خوش‌گذرانی نزدیک می‌شود به آدم‌ها و به همان سادگی می‌تواند دور شود، فاصله بگیرد؛ که حالا دیگر غصه خوردن‌های دسته‌جمعی را تاب نمی‌اورد اصلن. این آدمی که فقط چند نفر را تنهایی، بدون جمع می‌تواند تحمل کند، خصوصن برای حرف جدی، و حرف زدن با همین معدود آدم‌های‌ش هم این‌قدر کم شده...

از این آدم که هیچ نمی‌شناسم‌ش و از خودم که با اشتیاق می‌خواهم بشناسم‌ش، کشف‌ش کنم؛ از خودم، که فکر می‌کنم دوست‌ش دارم و دل‌م می‌خواهد محکم در آغوش‌ش بگیرم، نوازش‌ش کنم این آدمی را که اتفاقن هیچ ترحم‌برانگیز نیست و دل‌ش نه تنها دل‌سوزی که هم‌دردی هم نمی‌خواهد!